سلام به اونی که این وبلاگ رو
نزدیک به یک سال برای اون
نوشتم وبه عشق اون تمام درد و
دلم رو بر روی صفحه مانیتور
حک کردم ولی تو به رسم تعارف
حتا یه بار هم نیامدی به
ویلاگم سر نزدی تو که همش به
قول خودت اینترنت می روی .تو
که به قول خودت منو دوست
داشتی !چرا بهم یه ذره اهمیت
ندادی و برام احترام نگذاشتی
؟من همش ادرس وبم رو می گفتم
و برات همش مسیج می کردم ولی
تو یا بهم می گفتی که وقت
ندارم یا حالشو ندارم .من که
بیشتر نوشته هام رو به تو
تقدیم می کردم وهمیشه می گفتم
تقدیم به همسر مهربانم ! ولی
گو ؟کجاست؟چرا پیدایش نمی
شود .چرا موقع غم هایم می
رود؟چرا فقط موقعی می آید که
احتیاج به پول دارد یا مشکلی
برایش پیش آمده؟
آری تو همسری برایم نبودی .من
برایت همسری کردم .مهربانی
کردم ,فدا کاری کردم ولی تو
چه کار در حق من کردی
؟هیچ,هیچ کاری در حق من
نکردی .به قول قدیمی ها :اگر
دیوار را یک طرفه گل بکنی می
افته!....محبت باید دو طرفه
باشه,دوست داشتن باید دو طرفه
باشه!حرف از دوست داشتن
اومد .لازمه بهت بگم موقعی که
می گفتم بهم بگو دوست دارم
چرا بهم می گفتی نه من هیچ وقت
نمی گم که دوست دارم,می گفتی
من تو قلبم دوست دارم ومنم
سی دی استاد حورایی رو بهت
هدیه دادم که اهمیت گفتن به
زبان و تمام مشکلات و راههایی
مقابله با آن رو برایت بازگو
کرد ولی باز هم هیچ اهمیتی
ندادی؟روز به روز محبت من بیشتر
می شد ولی تو دلت نسبت به من
سردتر می شد چرا ؟آخه چرا؟
من تمام مشکلات رو قبل از شروع
زندگی بهت گفتم ولی تو از این
گوش شنیدی و از گوش دیگر
بیرون انداختی .یادته بهت گفتم
تو زندگی هیچ کسی کمکم نمی
کنه و باید خودم رو پای خودم
بایستم,گفتم خرج مراسم رو
خودمون باید جور کنیم .خرج
پول پیش خونه رو ,یادته گفتم
من پول دانشگاه رو نمی
دهم ,یادته بهت گفتم ما باید
از خیلی چیزها دست بگشیم تا
بتونیم موفق تو زندگی خودمون
باشیم.یادنه بهت گفتم اگر
بخواهی زندگی خودمون رو با
زندگی بقیه افراد مقایسه کنی
زندگی خودت بهم می
ریزد .یادته ؟؟آره خوب یادته
ولی تو منو یه بچه فرض
کردی .یادته که قبل از مراسم
بهم گفتی من مهریه ام 5 سکه
ولی شب مراسم 5 سکه شد 700
سکه ! یادته جلوی مادرم بهم
گفتی تو 700 تا سکه رو بکن من
نامردی باشم که فردا مهریه
ام رو نبخشم و اگر نبخشیدم تو
صورت من تف کن؟یادته بهت گفتم
مهریه خوب می کنم اما جهیزیه
خوب هم می خواهم ؟
اما هنوز روز اول بعد از
عقدمون نشده بود که تو زدی
زیر همه چیز.گفتی من مهریه ام
رو نمی بخشم وتازه تو هم باد
مهریه ام رو بدهی !
هنوز یکی دو ماه نگذشته بود
که گفتی خرج دانشگاه . وا ...
خدا من خرج دانشگاه رو از
کجا بیارم این قرار ما نبود
چرا این حرف رو زدی وهزار
بهانه برای من اوردی که
پدرومادرم ندارند ومن هم خرج
دانشگاه خانم رو دادم.
اما هنوز چند ماهی باز نگذشته
بود که می گفتی موبایل می
خوام .موبایلم رو ازم
گرفتی؟اونم هر ماه قبض موبایل
خانم کمتر از 70 الی80 تومان
کمتر نمی آمد و هر چی بهت می
گفتم یه چیزی سر هم می
کردی.کاش برای من زنگ می زدی
تا حداقل می گفتم با من صحبت
کردی ولی با دیگران صحبت می
کردی.حتا یه بار هم نشد که تو
از خونه پدر محترمت با من تماس
بگیری که دلم راحت بگیره؟
تمام پول وام ازدواج رو به
حساب خودت ریختی ولی بازم
چیزی نگفتم.فقط به این خاطر
بود که دوستت داشتم
باز هنوز چیزی نگذشته بود که
گفتی تو جهیزیه ام یخچال
ندارم.ولی این بارواقعا
ناراحت شدم و با تو حسابی
دعوا کردم وگفتی باشه من به
مادرم می گم که محمد ازم یخچال
خواسته ! ولی باز زدی زیر
حرفت.
هنوز چیزی نگذشته بود که به
دختر خاله ات گفتی که به دوست
پسرش بگوید سرو راز زندگی من
رو تو اون شهر در بیاره ؟که
آبرویم رو تو اون شهر
ریختی .آخه با کدوم عقل تو
این کار رو کرد تو اگر می
خواستی چیزی بفهمی از خودم می
پرسیدی من که شو هرت بودم .
و بهت گفتم که دیگه نبینم که
با دختر خاله هات این ور واون
ور بروی.
هنوز باز از این ماجرای خانم
خانم ها نگذشته بود که بهم خبر
دادند خانم با دختر خاله اش
بوده و چند تا پسر دنبالش راه
افتادند.چند بار بهت گفتم که
این دختر خاله هات آدمهای خوبی
نیستند و دوست ندارم که با
ائنها بگردی ولی به حرفم گوش
ندادی.یادته به خاطر همین دختر
خاله های محترمت با من چه
دعوایی کردی و گفتی من از
اونها جدا نمی شم وبهت گفتم تو
باید با من زندگی کنی یا با
دختر خاله هایت؟ که همش می گفتی
دختر خاله هایم .وجلوی
خانواده به ظاهر محترم خودت
آبرویم رو بردی .
تو خانم وظایف من رو در قبال
خودت خوب یاد داری ولی آیا
وظایف خودت رو نسبت به شوهرت
را یاد داری؟آیا نباید به
حرف شو هرت گوش بکنی؟اگر بهت
می گفتم چادر بپوش می گفتی
فلانی نمی پوشه منم همین کار رو
می کنم اگر می گفتم این کار
رو بکن تو بر خلافش رو انجام
می دادی.آخه چرا ؟چرا با من
این کار رو کردی؟
یه چیزی می خواهم بگویم.می
گویند دنیا نامرده ولی به خدا
دروغ می گن به خدا دروغ می
گن,می گن زندگی نامرده ولی
باز هم دروغ می گن,این دنیا
نیست که نامرده این زندگی
نیست که نامرده ,این ما آدمها
هستیم که
نامردیم ,نامرادیم,نا محرمیم.
چقدر بهت خوبی کردم ولی تو
جواب خوبی هایم رو با بدی
هایت پاسخ دادی .از دست تو
خانم دچار ناراحتی قلبی شدم
ولی تو حتا به روی خودت هم نمی
اوردی,برای تو تنها چیزی که
ارزش داره پول هسته فقط پول.
چقدر بهت گفتم تو آخرین دلیل
بودنمی کاری نکنی که از تو هم
دل بکنم اون وقت خودمو می
گشم ولی تو اصلا عین خیالت هم
نبود ,پیش خودت می گفتی چه
بهتر وبرایم ثابت شد.
موقعی که خودمو با چاقو زدم
خانواده ات فقط اومدند منو
انداختند تو بیمارستان وعلی
علی مکه.6روز توی بیمارستان
بودم , حتا یکی از خانواده ات
نیامد عیادتم حتا خودتم بهم سر
نزدی یا حتا بهم تلفن نکردی,که
بعد از چند روز بهت زنگ زدم
گفتم موبایلم که باهام بوده
کجاست که در عوض سلام حالت
خوبه باهام دعواکردی وگفتی که
موبایلت رو انداختیم توی
لباسهایت وقطع کردی,آخه چرا
دروغ می گویی تو کدوم
لباس,مگر برادرم زنگ نزده بود
که گوشی منو تو جواب داده
بودی و بعد خاموش کرده
بودی,مگر یه همراه برایت کم بود که اونم برداشتی
.واون روزی که دایی ام بهت زنگ
زده بود که بهت بگویید که چرا
با محمد غهرهستی در جوابش
گفته بودی من طلاق می خواهم
وسر اون بیچاره یه عالمه داد
زدی.آخه تو که منو دوست
نداشتی چرا بهم زنگ زدی که تو
رو دوست دارم ,تو که منو
دوست نداشتی چرا با زندگی من
بازی کردی ,تو که منو دوست
نداشتی چرا اومدی با من که
پسر عمویت بودم این کار رو
کردی .خوب می رفتی با یه
غریبه این کار رو می کردی,مگر
من چه هیزم تری به تو فروخت
ه بودم که با من این کارها ر
و کردی ؟حالا که تمام پولهایم رو
صاحب شدی و همه زندگی ام رو
از بین بردی حالا می خواهی طلاق
بگیری؟
چرا؟
آخه چرا؟
من فقط همین یه سوال رو از تو
دارم؟چرامن؟ چرا با یه غربیه این کار رو نکردی؟
داغ دلم: فقط می خوام بدونم که من برات اهمیت
نداشتم که حتا یه زنگ بهم نزدی که من زنده هست
م یا مرده؟چرا بهم سر نزدی؟

خیلی نامردی خیلی نامرد.هم تو وهم اون خانواده بی همه چیزت.
خدایا به حق محمدو فاطمه و علی و حسین اونایی
رو که زندگی منو تبدیل به بازیچه کردندَزندگی
شون را بازیچه مردم قرار بده و داغ جوان بر
دلشان بگذار.
خدایا دیگه بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم آخه
این چه سرنوشتی هست که برای من نوشتی .نا
شکری نمی کنم ولی ای کاش ای کاش ....
خدایا دیگه طاقت ندارم اصلا طاقت ندارم.اگر به
خاطر اشگهای مادرم نبود همین امشب خودمو
دوباره می گشتم تا راحت بشم ولی خدا چرا داری
همش منو نجات می دی چی رو می خوای بهم
بگی چی رو می خوای بهم ثابت کنی من که مغزم
کار نمی کنه .