تبليغاتX
دوست داشتن،یا،دوست نداشتن

دوست داشتن،یا،دوست نداشتن

(( مردی که کوهی را برمی دارد، با برداشتن سنگ های کوچک آغاز می کند))

اشک

به نام آنکه اشک را آفرید تا با اشک ما رودخانه ای برای ظالمان جاری گردد

با عرض سلام وادب و احترام

همه دوستان چند صباحی است که می گویند چرا وبت همانطور دست نخورده باقی مانده:من هم که جوابی به جز شرمندگی برای دوستان ندارم.

می خواهم یه ماجرایی رو برایتان بازگو کنم.حدود یه ماه پیش بهم خبر دادند که پدرم مریض است تا اینکه در روز شهادت امام رضا خواب دیدم.خواب دیدم که رفتم حرم مطهر امام رضا (ع) موقعی که وارد صحن شدم مردم فریاد می زدند که امام رضا تعطیل است .همون جا مثل یک مجسمه خشکم زدوبعد از چند دقیقه رفتم کنار حرم مطهر که یک امام زاده بود و رفتم داخل صحن وکنار مردم نشستم وشروع کردم به گریه بعد از اون که تازه گریه ام شروع شده بود مردم بلند شدندتا نماز جماعت بخوانند ومن موندم که گریه کنم یا نماز بخونم وهمون جا نشستم و شروع به گریه کردن کردم و حکمت این خواب رو نفهمیدم تا اینکه یه روز به شوهر خاله ام زنگ  زدم وگفتم جریان پدرم چیه و اون گفت که شاید پدرت پیوند کبد بشه خلاصه از این ماجرا چند روزی گذشت و من روز ۲۴ همین  ماه اومدم شهرستان یعنی چند روز پیش وبعد از ظهر ۲۴ متاسفانه با ماشین زدم به یه پسر بچه که تا چند روز گرفتار اگاهی و دادگاه بودیم که تو این گرفتاریها پدرم حالش خراب شد و گفتیم  بریم مشهد.امروز که با پدرم با ماشین رفته بودم بیرون  یه طوری باهام صحبت  می کرد که حالش خیلی خرابه وامیدی به زنده بودن نداشت و می گفت قصدش از این که به مشهد میره اینکه مادرم رو حیه اش عوض بشه .نه برای درمان.آخه  پدرم خودش کارمند دانشگاه علوم پزشکی هسته و بهتر همه چیزو می دونه وقتی با من صحبت می کرد بغض گلو یم رو گرفته بودنمی دونستم چه کار کنم.من موقعی که تصادف کردم هیچ ناراحتی نداشتم به حالی که نه گواهینامه داشتم ونه ماشین بیمه داشت بی خیاله بی خیال بودم ولی از حرفهایی پدرم خیلی ناراحت شدم .هیچ کدوم از اعضای خونه مون به جزمن نمی دونند که پدرم در چه حد مریضه.

انشالله که سایه پدرم روی سرمون باشه ویه دعا می کنم:

خدایا تا موقعی که زنده ام  اونی رو که دوست دارم برام زنده نگه دار

 الهی آمین...الهی آمین...الهی آمین...الهی آمین...الهی آمین...الهی آمین...الهی آمین...

ای پدر وای مادر عزیزمن همه چیز خود را مدیون شما هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:13  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

روزگار من

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب ..... از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی من کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:24  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

فقط بگو خدا ...

تحمل تنهایی از گدائی عشق و محبت بهتر است .

 هیچ زمستانی ماندنی نیست حتی اگر تمام شب هایش یلدا باشد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:43  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

افسردگی

افسردگی

افسردگی اختلالی است که بر تفکر، خلق، احساسات، رفتار و سلامت جسمی شما تأثير

می گذارد.

 افسردگي...
بلايي كه دامن گير خيليا شده
خصوصا جوونا
نمي دونم دليلش چيه و چرا اينقدر افسردگي ها زياد شده
نمي دونم مشكلات تو اين دوره زمونه بيشتر شده
يا ما آدما ضعيفتر شديم
شايدم شكل مشكلات تغيير كرده و امروزي شده
نمي دونم شما تا حالا افسرده شدين يا نه
من فكر مي كنم اون كسي كه به يك آدم افسرده و شكست خورده
بيشتر از هر كسي مي تونه كمك كنه خودشه...
من روانشناس نيستم و نمي دونم منشا و دليل افسردگي چيه
شايد به قول دوستي دليلش تلقينهاي بي جا باشه
اما فكر مي كنم اگه آدم زياد زندگي رو سخت نگيره زندگي واقعا
براش ساده تر ميشه

 

اي كاش يه روزي بياد كه چيزي به نام افسردگي وجود نداشته باشه...
اميدوارم هميشه تو زندگي اونقدر سرگرم خوبيها باشين
كه ديگه جايي براي افسردگي و دلمردگي نباشه
بهترين شاديها رو براي خونه دلتون آرزو دارم

غریب دیار اشنا مفدا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:16  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

شاید وداع

م بازم منم همون دل شگسته قدیمی

باز هم همه رفیقانم بهم سر می زنندومنو خوشحال می کنند

ولی این دل شگسته قدیمی دیگه طاقت زندگی کردن بین این مردم رونداره

دارم کم کم دیونه می شم.دارم داغون می شم.دیگه می خوام برم یه جایی که هیچگی دوست نداره بره.

نمی دونم هرچی دارم به خودم امید می دم  می بینم که این امید یه امید دروغین است.

صبح تا غروب خودمو با همه چیز شاد نگه می دارم ولی همین که غروب می شه تمام دنیا رو سرم  خراب می شه.همین که شب سرم رو رو بالشت می گذارم می بینم که من می تونم جلوی همه خودمو شاد نگه دارم و وانمود کنم که هیچ غمی ندارم ولی آخر به خودم که نمی تونم دروغ بگم.شما بگویید من می تونم به خودم هم دروغ بگم.نمی تونم به خدا نمی تونم.

گاش تو این دنیا یه نفری رو داشتم که پشتیبان من باشه کاش یه نفری رو داشتم که می تونستم با هاش درد دل کنم ولی ندارم.

دیروز رفتم پیش دکترمحل کارم یه چیزایی بهش کفتم از زندگیم بهم گفت فردا بیا تا برات چند جلسه مشاوره بذارم  ولی به نظر من مشاوره به هیچ دردم نمی خوره چون من خودم تمام راهها رو امتحان کردم از دیشب هم پیش خودم گفتم که دیگه سرکار نروم حالا هم که دارم براتون

 می نویسم سر کار نرفتم چون دیگه خسته شدم.

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
دلم تنگ است و می دانم که فردایم همین رنگ است
 
چگونه با مردمانی زندگی کنم که می دانم آیینه دلشان گل آلود است
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 10:7  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

آلاله

 

بنام باغبان عشق که نهال محبت را بر

 افراشت...

 

قسم به آن باغبانی که نهالهای محبت را در باغ دوستی می کارد وبا

دستانش راه آب را که نهر قلبش

وآبشار عاطفه می آید باز می کند ،ودور این باغ را حساری پولادین

 می کشدبه نام

 (عشق)

 ودر این

باغ جاده زیبایی قرار می دهد که تمامی انسانها نا گزیر باید از این

 جاده که از وسط باغ می گذرد

عبور کنند وهر کدام به اندازه خود از میوه های محبت استفاده کنند ومن

 نیز می روم به درون این

باغ ونهالهای کوچکی را می بینم وبه اندیشه ثمر فردابه کمک پیر

باغبان می شتابم تا در آینده؛

کسانی

که از میوه های این درختان استفاده می کنند شاید نشانی این باغچه را

به گم شده من برسانند

 و شاید

او نیز اتفاقی بیاید وگذری از این منظره داشته باشد پس در وسط این

بوستان کلبه ای با گلهای یاسی

بر پا می کنم وبر سر در آن مینای مستی را در قفس قرار داده تا در

وصف او هر روز به جای من

بخواند وهر روز به امید فردا غروب را لعنت می کنم وبر طلوع درود

می فرستم ,عزیزم!.

  تقدیم به آلاله جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:18  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

نوشته

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:39  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

شکلات

من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ...

 خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست...

من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:37  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

فراموشی

           

             عاشقان می ز سبوی ازلی نوش کنید 

                       

          یار را با دل دیوانه در آغوش کنید

 

              به غزل خوانی مرغان چمن گوش کنید

 

     <<من نگویم که به درد دل من گوش کنید>>

 

 

     <<بهتر آن است که این قصه فراموش کنید>>

تولد دوباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

دل نوشته

با عرض سلام وادب واحترام به خدمت شما خوانندگان محترم

غرض از این که این نوشته رو می نویسم این است که یکی از خوانندگان وبم درباره یه موضوعی  برام نظر داده بودکه این موضوع چند صباحی من رو ناراحت کرده.

حالا می خوام به اون خواننده بگم که این وب رو که می بینید من با کمک یه دختر نوشتم  که من بهش می گم بی بی اخه سیده هست اون دختراز تمام زندگی من خبر داره خوب می دونه که من برای اون شخصی که از دست دادم چقدر ناراحتم حتا با تمام وجودی که زندگی من رو از بین برد ه. یه روز که روز زن بود به بی بی گفتم بهش زنگ بزنه و روز زن رو از طرف من بهش تبریک بگه. بی بی نازنین هم این کاررو انجام داد ولی اون طرف به بی بی گفت بهش بگید که با این کاراش خودشو پیش ما بی آبرو تر نکنه.آخه شما بگید کجای دنیا.کدوم قانون می گه  گه گناه اون رو من باید به گردن بگیرم.

آخه شما نمی دونید من از غم وغصه اون دارم خودمو داغون می کنم

از غمش با دود و دو همدم شدم               باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمورو خراب از غم شدم          ذره ذره اب گشتم کم شدم

احساس مي كردم بااوجون مي گيرم و بدون او خواهم مرد

اما با رفتنش فهميدم:

هنوز زنده ام و بايد به همان زندگي ادامه دهم

پس سعي كردم فراموشش كنم اما نشد.

سعي كردم پا روي آرزوهايم بذارم اما نشد.

به خاطر همين تصميم گرفتم خاطراتش را نا بود كنم

اما خاطراتش در افكار من نقش بسته بودند

و تا كنون هم ردپاهايش بر روي قلبم بر جاي ما ند ه اند

اما به همه خواهم فهماند كه ديگر به ياداونخواهم بود و فراموشش مي كنم

واين را هم بدانید:

نفريش نمي كنم ؛ اما در انتظار روزي هستم كه خدايم ؛ انتقام من را ازاوبگيرد.؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:53  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

شعر زندگی

نیمه شب آواره وبی حس وحال در سرم سودای جامی بی زوار

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایامی بسیار

از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم وسر بسته بود همچو من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین وهم زبان شد با من او

خسته جان بود ،که جان شد با من او نا توان بود و، توان شد با من او

دامنش خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش:

گفتمش؛در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست ل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام ،بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو، سرگردان شده

گفت:

گفت؛در عشقت وفدارم بدان من تو را بس دوست می دام ،بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور؛حمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش:

گفتمش، عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت؛لب ؛یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس ، در این دل جایی نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ؛ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نگویی فاق بود

روزگار؛روزگاراما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان ازمرگ ما، پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس

یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون وعاشق کم نبود

بر سر پیمان خود، محکم نبود سهم من جز عشق، ماتم نبود

با من دیوانه پیمان را ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شگست

بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه، پشتم را شگست

آن گبوتر عاقبت ازبد رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم اون که، هم خون من است خصم جان وتشنه خون من است

بخت بد بین، وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن، رحمت نشد

آن طلا، حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیرنیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم، همدم شدم باده نوش غصه او، من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم؛کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را سو خت بی پروا ،پر، پروانه را

عشق من ازمن گذشتی، خوش گذر بعد از این حتا تو اسمم، را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت ؛فردا را بنگر

آخر این یک بار،از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی؛چه زود عشق دیرین گسسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یاد تو ما را بس است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:30  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

عشق

اونی که دوستش داری بهش نگو دوسش داری

میره و تنهات میذاره

*عشق چیز کمی نیست که به این راحتی بدست بیاد ..

 

                این رو قبلا نوشته بودم ولی چون زیبا بود دوباره آوردمش به اول وب

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

اون چند نفر رو به جزمن داشت

من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ سر

 

 زنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن.

 

می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه ار خورشید بنویسم وقتی

 

تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت

 

می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است

 

که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.بی ستاره ام و زرد با

 

طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های نتهایی من است.

 

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده

 

 داشتنش برآید .

 

سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از

 

 عطر تن او باید پر باشد خالی ست نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه

 

 ماندنش را .

مهم نیست تمام سر زنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی

 

که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .

 

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه  مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها

 

 ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی

 

رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر

 

 نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در

 

 عین بازنده بودن سر بلند بود و او از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی

 

 کرد.

 

قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست بی علاج دانستنش آدم را کم کم می

 

کشد گریه شبانه می آورد اما همین است خبر کاملا" نا گوار و واقعی ست

 

اون یکی رو جز من داشت.

 

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزو ی بر باد

 

رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلاند مثل

 

اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست.

 

یک سوال کوچک ممیماند برای پرسیدن لز کسی که بی پاسخ ترین سوال

 

 فکر آشفته من است :

 

چی کار کرد این دل سادم               که از چشم توافتادم؟

 

به خدا قسم که هیچ وقت نمی بخشمت سمیه.هر روز سر نماز نفرینت می کنم به خاطر خیانتی که به من کردی.هر روز خدا رو به فاطمه زهرا قسم می دهم که تو رو تو همین دنیا عذاب بده

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:37  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

خیانت وحشتناک دختر عمو به پسر عمویش

سلام
من می خوام  یه داستان بگم که واقعی است.
یه دختری اومد به خواستگاریم گفت دوست دارم من گفتم نمی تونم  گفت خیلی دوست دارم گفت اونقدر دوست دارم که حاضرم خار تو چشمم بره ولی توپای تو نره.گفتم باشه میام .گفت من مهریه نمی خوام .گفت من با زندگی تومیسازم .گفتم باشه پس از این به بعد ما دو تا می شیم یکی .رفتم خواستگاری گفت مهریه می خوام.گفت همه چیز می خوام .منم گفتم باشه گرچه می دونستم دروغ است ولی گفتم باشه.زن عقد بسته من شد.بعداز چند وقتی دیدم خیلی چیزها از من می خواهد.اصلا به حرف من که شو هرش بودم گوش نمی داد.می گفت من شوهر غیرتی نمی خوام.کاری به کارهای من نداشته باش.وهر روز یه چیز می خواست .تا این که کم کم فهمیدم اون که همه زندگی من بود اون که موقعی که خدا اونو به من داد هر روز به درگاه خدانماز شکر می خوندم به من داره خیانت می کنه .با چند نفر دیگر رفیق هست  شروع کردم به نصیحت کردن ولی هیچ فایده ای نداشت اون اصلا به حرف من گوش نمی داد.خلاصه من به اون گفتم من به خاطر این کارهایت خودمو می گشم براش اهمیتی نداشت بلاخره این کار رو کردم درست یک سال بعد از عقدمون یه چاقو فرو کردم داخل شکم خودم. اونم جلوی خودش.ولی فایده نداشت.اونی که از دوستی و محبت حرف می زد دروغ می گفت اون حتا یه بار هم تو بیمارستان نیامد به دیدنم.موقعی که من تو بیمارستان بودم اون با دوست پسرهاش داشت خوش گذرانی می کرد.من بعدها فهمیدم که اون دختر از چند نفر دیگر هم خواستگاری کرده و با پولهایی که من تو حساب داشتم ودست اون بوده برای خودش دوست پسر پیدا می کرده و می گفته من پولدارم.حتا اون از این که من جلوی اون  خود گشی کردم نترسید و باز هم داره هر روز با یه پسر رفیق می شه.حالا منم یه خدایی دارم منم دارم هر روز خدا رو به فاطمه زهرا قسم می دهم که اونو تو همین دنیا مجازات کنه.منم یه خدایی دارم .خداحق مظلوم ها رو از ظالمان می گیره .
خدایا اونی که رنگ زندگی منو به رنگ خون در اورد زندگی اش رو سیاه کنه.
حالا شما بگویید به این فرد چی باید گفت :آدمی زاد یا یه وحشی خیانتگر.حتا یه زن خارجی هم این کارهارو در حق شو هرش نمی کنه که این دختر که دختر عمویم بود در حق من انجام داد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:40  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

گریه خونین چشمهایم که همسرم باعث اون بود

     خدایااونی که رنگ زندگی منو به رنگ خون در آورد زندگی شو تاریک و تاریک تر کن

    خدایا اونی که با زندگی من بازی کرد با زندگی اش بازی کن

خدایاخودت بزرگی شاید این قسمت زندگی من بوده شاید یه حکمتی بوده.خدایا شکرت که منو

 هنوز زنده نگه داشتی .من فلسفه اینکه منو زنده نگه داشتی رو نمی دونم شاید بعدها بفهمم.

 ********************************************************************

همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ

شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم

ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم

باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این

ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم

که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم

************************************************

سلام:

دلم خيلي گرفته نمي دونم از كجا از چي از اينكه هنوز زنده ام و دارم زندگي ميكنم حالم بهم ميخوره كاش زماني كه به دنيا اومده بودم ميمردم كاش نبودم نمي ديدم خدايا بنده نا صالح تو انقدر گناه كرده كه زياديش شده چرا هنوز نگه هش داشتي ميخواي همچنان به گناهش اضافه بشه يا اينكه ادم صاحي بشه خدايا من ديگه توان هيچي رو ندارم ديگه از همه چيز خسته شدم زماني آرزوي بزرگ زيادي داشتم اما حالا تمام آرزوهايم خراب شد كاش مي شد يه طور ديگه زندگي كنم دلم شكستس انقدر دلم بي ظرفيت شده كه نگو خداي من دلم براي بودنت تنگ شده براي اجابت كردن دعاهام تنگ شده خداي من كمكم كن كه دوباره بلند شم دوباره حركت كنم كمكم كن تا بتونم روي پاي خودم وايسم كمكم كن تا محتاج كسي نباشم خداي من دلم خيلي گرفته خيلي غمگينم انگار كه تمام غم دنيا روي دل من سنگيني مي كنه خداي من كمك كن تا دلم از اين غم پاك كنم تو اي زيباترين زيبايي ها

منتظر اجابتت هستم

بنده ناصالح تو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:41  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

کمکم کن

نميدونم اين چندمين باره كه به شما سلام ميكنم و جوابی نميشنوم

و ميدونم هر موقع اومدم سربه زير بودم و شرمنده و شرمسار .آخه خودم ميدونم چكاره ام و ميدونم كه شما هم ميدونی .

نشد يه بار از روی شوق و خوشحالی بهت سلام كنم و با سر بالا بهت سلام كنم

 و ميدونم شما هم جواب منو با سر پايين ميدی .

اخه من خودم وقتي يه نفر كار بدی كرده باشه واسه اينكه خجالت نكشه تو چشاش نگاه نميكنم و خيره نميشم تا راحت بتونه صحبت كنه.

شما كه تو اخلاق و خلق و خو تك و بی مثالی ميدونم همين كار رو ميكنی واسه اينكه منی كه غرق گناهم ، شرمندت نشم و خجالت نكشم و

بتونم حرف دلم رو بزنم ، سرت رو پايين ميگيری .

 طوری رفتار ميكنی انگار نه انگار من كاری كردم و خطايی از من سر زده . به قربون اون همه لطف و مهربونيت بشم .

وای به حال كسی كه اين رو درك نكنه تازه اونقدر با احترام ، خدا و شما وهمه خاندان شما با من رفتار كردن كه تونستم حرفايی كه به ديگران

نميگم با شما راحت در ميون بذارم و درد دلم رو بگم .

نميدونم چطور تشكر كنم خيلی مديونم و خيلی از درك اخلاق كريمانه شما عقبم ، واسه همينه كه آقاجون هميشه بعد از نمازم دعای  

اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف رسولك......................

رو ميخونم  تا بفهمم تا دركتون كنم تا جاهل از اين دنيا نرم

تا نشم مثل كسايی كه واسشون امام صادق عليه السلام فرمودند:

من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه  ::::::

  هركس بميرد و امام زمانش رو نشناسد به مرگ جاهليت مرده.

و من ميدونم شناختن فقط به دونستن نام  و نام پدر و مادر و تاريخ ولادت  نيست...

ميدونم بايد اخلاق شما، سرشت شما، راه شما ،هدف شما، خواسته شما، نور شما ، دل شما و ... بشناسم

 و شما خودتون ميدونيد كه تنهايی نميشه پس كمكم كنيد دستمو بگيريد

اخه : هر بی سر وپايی دستگيری دارد             من بی سر و سامان توام دستم گير

اره يه نفر خيلی قشنگ ميگفت ميگفت وقتی ميرم حرم امام رضا اگر تونستی سرت و بالا بگيری و گنبدش رو نگاه كنی

 بدون كه آقا واسه راحتی تو سرشون رو پايين گرفتن تا تو خجالت نكشی و با آقا راحت باشی 

 و اونی كه دلت دوست داره بهش برسی

قربون حرم آقا برم- و ميدونم خودم ميدونم راهش چيه

 اره ميدونم اما خودمو فريب ميدم، اما خودمو  سرگرم دنيای بيهوده كردم

 ميدونم اما خودم رو به غفلت زدم ،

ميدونم اما به همين نماز خودم، يه ذره دينم و اعتقادم و به همين زندگی راضی كردم 

 و ميدونم كه نياز دارم هم تو اين دنيا هم در اون دنيا اما خودمو به بی نيازی زدم

- اما هم نياز دارم هم هدف از خلقتم اينه و هم اصلا دنيا بدردم نميخوره و هم .......

اره من بايد همونطور كه با يكی كه ميخوام بشناسمش و بهش نزديك بشم ،

بيشتر رفت وآمد ميكنم و به اون بيشتر سر ميزنم - و بيشتر زير نظرش ميگيرم

و بيشتر در خونش رو ميزنم و همدم و همراهش ميشم

با امام زمانم هم همينكار رو پيش بگيرم بايد بيشتر باهش باشم .

و بهش سر بزنم و با اون بيشتر همراه بشم و بيشتر باهش بشينم

 و زير نظرش بگيرم در موردش تحقيق كنم و بيشتر در خونش رو بزنم

بايد به خودم ، به دلم، به هوای نفسم ، به تنم اين رو بفهمونم

 كه راه بايد اين باشه ، هدف بايد اين باشه

رسيدن به مهدی فاطمه

      آقای من كمكم كن كمكم كن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:25  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

چرا؟آخه چرا؟این تنها سوال من ار تو هستش؟

سلام به اونی که این وبلاگ رو

نزدیک به یک سال برای اون

نوشتم وبه عشق اون تمام درد و

 دلم رو بر روی صفحه مانیتور

 حک کردم ولی تو به رسم تعارف

 حتا یه بار هم نیامدی به

 ویلاگم سر نزدی تو که همش به

 قول خودت اینترنت می روی .تو

 که به قول خودت منو دوست

داشتی !چرا بهم یه ذره اهمیت

 ندادی و برام احترام نگذاشتی

 ؟من همش ادرس وبم رو می گفتم

و برات همش مسیج می کردم ولی

 تو یا بهم می گفتی که وقت

ندارم یا حالشو ندارم .من که

 بیشتر نوشته هام رو به تو

 تقدیم می کردم وهمیشه می گفتم

 تقدیم به همسر مهربانم ! ولی

 گو ؟کجاست؟چرا پیدایش نمی

شود .چرا موقع غم هایم می

رود؟چرا فقط موقعی می آید که

 احتیاج به پول دارد یا مشکلی

 برایش پیش آمده؟

آری تو همسری برایم نبودی .من

 برایت همسری کردم .مهربانی

کردم ,فدا کاری کردم ولی تو

 چه کار در حق من کردی

؟هیچ,هیچ کاری در حق من

 نکردی .به قول قدیمی ها :اگر

 دیوار را یک طرفه گل بکنی می

 افته!....محبت باید دو طرفه

 باشه,دوست داشتن باید دو طرفه

 باشه!حرف از دوست داشتن

اومد .لازمه بهت بگم موقعی که

 می گفتم بهم بگو دوست دارم

چرا بهم می گفتی نه من هیچ وقت

 نمی گم که دوست دارم,می گفتی

 من تو قلبم دوست دارم ومنم

 سی دی استاد حورایی رو بهت

هدیه دادم که اهمیت گفتن به

زبان و تمام مشکلات و راههایی

مقابله با آن رو برایت بازگو

 کرد ولی باز هم هیچ اهمیتی

ندادی؟روز به روز محبت من بیشتر

 می شد ولی تو دلت نسبت به من

 سردتر می شد چرا ؟آخه چرا؟

من تمام مشکلات رو قبل از شروع

 زندگی بهت گفتم ولی تو از این

 گوش شنیدی و از گوش دیگر

بیرون انداختی .یادته بهت گفتم

 تو زندگی هیچ کسی کمکم نمی

کنه و باید خودم رو پای خودم

 بایستم,گفتم خرج مراسم رو

خودمون باید جور کنیم .خرج

پول پیش خونه رو ,یادته گفتم

 من پول دانشگاه رو نمی

دهم ,یادته بهت گفتم ما باید

 از خیلی چیزها دست بگشیم تا

 بتونیم موفق تو زندگی خودمون

 باشیم.یادنه بهت گفتم اگر

بخواهی زندگی خودمون رو با

زندگی بقیه افراد مقایسه کنی

 زندگی خودت بهم می

ریزد .یادته ؟؟آره خوب یادته

 ولی تو منو یه بچه فرض

کردی .یادته که قبل از مراسم

 بهم گفتی من مهریه ام 5 سکه

ولی شب مراسم 5 سکه شد 700

سکه ! یادته جلوی مادرم بهم

گفتی تو 700 تا سکه رو بکن من

 نامردی باشم که فردا مهریه

ام رو نبخشم و اگر نبخشیدم تو

 صورت من تف کن؟یادته بهت گفتم

 مهریه خوب می کنم اما جهیزیه

 خوب هم می خواهم ؟

اما هنوز روز اول بعد از

عقدمون نشده بود که تو زدی

زیر همه چیز.گفتی من مهریه ام

 رو نمی بخشم وتازه تو هم باد

مهریه ام رو بدهی !

هنوز یکی دو ماه نگذشته بود

که گفتی خرج دانشگاه . وا ...

 خدا من خرج دانشگاه رو از

کجا بیارم این قرار ما نبود

چرا این حرف رو زدی وهزار

بهانه برای من اوردی که

پدرومادرم ندارند ومن هم خرج

 دانشگاه خانم رو دادم.

اما هنوز چند ماهی باز نگذشته

 بود که می گفتی موبایل می

خوام .موبایلم رو ازم

گرفتی؟اونم هر ماه قبض موبایل

 خانم کمتر از 70 الی80 تومان

کمتر نمی آمد و هر چی بهت می

گفتم یه چیزی سر هم می

کردی.کاش برای من زنگ می زدی

تا حداقل می گفتم با من صحبت

 کردی ولی با دیگران صحبت می

کردی.حتا یه بار هم نشد که تو

 از خونه پدر محترمت با من تماس

بگیری که دلم راحت بگیره؟

تمام پول وام ازدواج رو به

حساب خودت ریختی ولی بازم

چیزی نگفتم.فقط به این خاطر

بود که دوستت داشتم

 

باز هنوز چیزی نگذشته بود که

 گفتی تو جهیزیه ام یخچال

ندارم.ولی این بارواقعا

ناراحت شدم و با تو حسابی

دعوا کردم وگفتی باشه من به

مادرم می گم که محمد ازم یخچال

 خواسته ! ولی باز زدی زیر

حرفت.

هنوز چیزی نگذشته بود که به

دختر خاله ات گفتی که به دوست

 پسرش بگوید سرو راز زندگی من

 رو تو اون شهر در بیاره ؟که

 آبرویم رو تو اون شهر

ریختی .آخه با کدوم عقل تو

این کار رو کرد تو اگر می

خواستی چیزی بفهمی از خودم می

 پرسیدی من که شو هرت بودم .

 و بهت گفتم که دیگه نبینم که

 با دختر خاله هات این ور واون

 ور بروی.

 

هنوز باز از این ماجرای خانم

خانم ها نگذشته بود که بهم خبر

دادند خانم با دختر خاله اش

بوده و چند تا پسر دنبالش راه

 افتادند.چند بار بهت گفتم که

این دختر خاله هات آدمهای خوبی

 نیستند و دوست ندارم که با

ائنها بگردی ولی به حرفم گوش

 ندادی.یادته به خاطر همین دختر

 خاله های محترمت با من چه

دعوایی کردی و گفتی من از

اونها جدا نمی شم وبهت گفتم تو

باید با من زندگی کنی یا با

دختر خاله هایت؟ که همش می گفتی

 دختر خاله هایم .وجلوی

خانواده به ظاهر محترم خودت

آبرویم رو بردی .

 

تو خانم وظایف من رو در قبال

خودت خوب یاد داری ولی آیا

وظایف خودت رو نسبت به شوهرت

 را یاد داری؟آیا نباید به

حرف شو هرت گوش بکنی؟اگر بهت

می گفتم چادر بپوش می گفتی

فلانی نمی پوشه منم همین کار رو

 می کنم اگر می گفتم این کار

 رو بکن تو بر خلافش رو انجام

 می دادی.آخه چرا ؟چرا با من

 این کار رو کردی؟

 

یه چیزی می خواهم بگویم.می

گویند دنیا نامرده ولی به خدا

 دروغ می گن به خدا دروغ می

گن,می گن زندگی نامرده ولی

باز هم دروغ می گن,این دنیا

نیست که نامرده این زندگی

نیست که نامرده ,این ما آدمها

 هستیم که

نامردیم ,نامرادیم,نا محرمیم.

 

چقدر بهت خوبی کردم ولی تو

جواب خوبی هایم رو با بدی

هایت پاسخ دادی .از دست تو

خانم دچار ناراحتی قلبی شدم

ولی تو حتا به روی خودت هم نمی

 اوردی,برای تو تنها چیزی که

 ارزش داره پول هسته فقط پول.

 

چقدر بهت گفتم تو آخرین دلیل

بودنمی کاری نکنی که از تو هم

 دل بکنم اون وقت خودمو می

گشم ولی تو اصلا عین خیالت هم

 نبود ,پیش خودت می گفتی چه

بهتر وبرایم ثابت شد.

 

موقعی که خودمو با چاقو زدم

خانواده ات فقط اومدند منو

انداختند تو بیمارستان وعلی

علی مکه.6روز توی بیمارستان

بودم , حتا یکی از خانواده ات

 نیامد عیادتم حتا خودتم بهم سر

نزدی یا حتا بهم تلفن نکردی,که

 بعد از چند روز بهت زنگ زدم

گفتم موبایلم که باهام بوده

کجاست که در عوض سلام حالت

خوبه باهام دعواکردی وگفتی که

 موبایلت رو انداختیم توی

لباسهایت وقطع کردی,آخه چرا

دروغ می گویی تو کدوم

لباس,مگر برادرم زنگ نزده بود

 که گوشی منو تو جواب داده

بودی و بعد خاموش کرده

بودی,مگر یه همراه برایت کم بود که اونم برداشتی

 

.واون روزی که دایی ام بهت زنگ

 زده بود که بهت بگویید که چرا

 با محمد غهرهستی در جوابش

گفته بودی من طلاق می خواهم

وسر اون بیچاره یه عالمه داد

زدی.آخه تو که منو دوست

نداشتی چرا بهم زنگ زدی که تو

 رو دوست دارم ,تو که منو

دوست نداشتی چرا با زندگی من

 بازی کردی ,تو که منو دوست

نداشتی چرا اومدی با من که

پسر عمویت بودم این کار رو

کردی .خوب می رفتی با یه

غریبه این کار رو می کردی,مگر

 من چه هیزم تری به تو فروخت

ه بودم که با من این کارها ر

و کردی ؟حالا که تمام پولهایم رو

 صاحب شدی و همه زندگی ام رو

از بین بردی حالا می خواهی طلاق

 بگیری؟

 

چرا؟

آخه چرا؟

من فقط همین یه سوال رو از تو

 دارم؟چرامن؟ چرا با یه غربیه این کار رو نکردی؟

داغ دلم: فقط می خوام بدونم که من برات اهمیت

 نداشتم که حتا یه زنگ بهم نزدی که من زنده هست

م یا مرده؟چرا بهم سر نزدی؟

  خیلی نامردی خیلی نامرد.هم تو وهم اون خانواده بی همه چیزت.

خدایا به حق محمدو فاطمه و علی و حسین اونایی

رو که زندگی منو تبدیل به بازیچه کردندَزندگی

شون را بازیچه مردم قرار بده و داغ جوان بر

دلشان بگذار.

خدایا دیگه بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم آخه

این چه سرنوشتی هست که برای من نوشتی .نا

شکری نمی کنم ولی ای کاش ای کاش ....

خدایا دیگه طاقت ندارم اصلا طاقت ندارم.اگر به

خاطر اشگهای مادرم نبود همین امشب خودمو

دوباره می گشتم تا راحت  بشم ولی خدا چرا داری

همش منو نجات می دی  چی رو می خوای بهم

بگی چی رو می خوای بهم ثابت کنی  من که مغزم

کار نمی کنه .

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:7  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

قلب

 

با عرض سلام وادب و خسته نباشید خدمت تک به تک شما :

امروز می خوام درد دلم رو براتون بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم  من یه چند ماهی هست که به دلایلی دچار ناراحتی قلبی شدم یه جوان ۲۳ ساله ناراحتی قلبی داشته باشه باور نگردنی هسته.؟ولی امکان داره .

چند روز پیش دقیقا روز ۱۷ بودکه قلبم بد جور درد گرفت رفتم بیمارستان یه چند تا قرص و یه آمپول نوش جان کردم که به صورت موقت خوب شدم .شب شد و باز همان درد شروع شد دردی که داشت قفسه سینه ام رو از جا می کند و بیهوش شدم بعد از این که بهوش اومدم دیدم تو بیمارستانم وبعد منو از اونجا اعزام کردند به مشهد اونم تک وتنها خیلی برام سخت بود تو عمرم این قدر تنهایی رو حس نگرده بودم  تک وتنها فقط درو دیوار اتاق رو نگاه می گردم وبی اختیار اشگ می ریختم حتا تو این چند روزی که اونجا بودم هیچکس بهم زنگ نزد فقط یه نفر .اگر بگم که تو اون چند روز تمام دوستان وآشنایانم رو فحش دادم بازم کم گفتم .اونجا دکترها گفتند که یه دریچه قلبت افتادگی داره باید هر چه زودتر عمل بشی منم که نه کسی رو داشتم و نه پولش رو !مونده بودم که چه کار کنم !

فقط به دکتر گفتم :فعلا یه طوری خوبش کن بعد عملش می کنم  یه سه روزی تو بیمارستان بستری بودم  اونم با هزار تا قرص و سرم و آمپول تا این که مرخص شدم وحالا دارم برای شما این خاطره تلخم رو می نویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:58  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

هیچکس

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

 

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:15  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

به سوی تو باز می گردم

 

When I'm lost in the rain
وقتي در باران گم شوم
In your eyes I know I'll find the light to light my way
در چشمانت، مي‌دانم كه آن چراغ را خواهم يافت تا راهم را روشن كنم
And when I'm scared and losing ground
و وقتي ترسيده‌ام و جا مانده‌ام
When my world is going crazy
وقتي دنيايم به جنون كشيده
You can turn it all around
مي‌تواني همه چيز را تغيير دهي
And when I'm down
وقتي از پا افتاده باشم
you're there; pushing me to the top
تو حاضر مي‌شوي، و مرا بالا مي‌بري
You're always there
تو هميشه حاضر هستي
giving me all you've got
و هر چه داري به من مي‌بخشي
For a shield from the storm
براي يك پناهگاه در توفان
For a friend for a love
براي يك دوست، براي يك عشق
For the strength to be strong
براي نيرو گرفتن و قوي بودن
For the will to carry on
براي اراده داشتن و ادامه دادن
For everything that's true
براي هر چيزي كه واقعي است
When I lose the will to win
وقتي ارادة پيروز شدن را از دست بدهم
I just reach for you
فقط دست به سوي تو دراز مي‌كنم
and I can reach the sky again
و دوباره مي‌توانم به آسمان برسم
I can do anything
مي‌توانم هر كاري را انجام دهم
Cause your love is so amazing
چرا كه عشقت شگفت‌انگيز است
cause your love inspires me
چون عشقت به من الهام مي‌دهد
And when I need a friend
وقتي نياز به يك دوست داشته باشم
you're always on my side
تو هميشه در كنارم هستي
Giving me faith that gets me through the night
به من ايماني را مي‌بخشي كه مرا در شب به پيش مي‌برد
For the arms to be my shelter
براي دست‌هايي كه پناهگاه من باشند
through all the rain
در ميان اين همه باران
for a heart I can rely on
براي قلبي كه به آن اعتماد كنم
I turn to you
به سوي تو باز مي‌گردم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:57  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

نقش

نشسته بر لب دریا ولی هوایش نیست

چگونه گریه کند او که چشم هایش نیست

هوس نموده که آوازهای دورش را

برای باد بخواند ولی صدایش نیست

در ابتدای افق گم شده است خورشیدش

کرانه های ز ابرو ز مه رهایش نیست

به نقش نام کسی روی ماسه ها مشغول

نشسته است و به جزرو مد اعتنایش نیست

پر است سینه اش از جست و جوی ماهی ها

به شوق بوسه به اسمی که ابتدایش نیست

دلش ادامه دریا شده است و می داند

که بعد از این دگر این خاک تیره جایش نیست

*****

نیامده است به ساحل از ابتدا انگار

و هیچ سمت نشانی ز رد پایش نیست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:53  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

بار خدایا

بار خدایا امروز به سوی تو آمدم تا دلم را آرام کنم که همانا با یاد تو دلها ارام می گیرد.

بالها: گفتنی زیاد است و زبان از بیان ان غاصر و جز شرم چیزی برای من نیست.

معبودم: ای مهربان ترین مهربانان ای کسی که بخشدندگیت بی نهایت و وصف نشدنی، فرصت جبران را از من دریغ نکن دستم را بگیر تا آهنگ دوباره بودن را به صدا در بیاورم.آمین

پروردگارم: دستم تهی ،چشم هاین کم سو، پاهایم لرزان است. خودت کمکم کن تا دستهایم پر از محبتهای بی کرانت شود و چشم هایم راروشن کن تا معنایی تاریکی روشنایی را درک کنم و پاهایم را مقاوم و استوار نگه دار تا شر شیطان را دور کنم تا از لغزشهای گاه و بی گاهم در امان باشم.آمین

یا حی یا قیوم: شرمسار به درگاهت نشسته ام . در این زمان و هر زمان یاور و راهنمایم باش. آمین

بارالها: نور ایمان می نوشم تا ستارهایی دلم روشن شود. آمین

پروردگارم: توبه ام را بپذیر و لباس آفیت تنم بپوشان که تو بخشنده و مهربانی. آمین

بارخدایا: کمکم کن تا خوبی ها و بدی ها دوستان و آشنایان را بشناسم و راه درستی رو پی بگیرم و می دانم که تو همیشه راهنمایی خوب من هستی. آمین

معبودم : در فکرم و روحم خاندان پیامبر و آل پیامبر را همیشه یاد داشته تا دلم با نور هدایت آنها روشن باشد.آمین

بارخدایا: دعای خیر پدرو مادرم همیشه همراهم باشد.آمین .آمین.آمین 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:51  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

راز آرامش

 

 

1- شكرگذار نعمت الهي باشيد. 2- نيايش كنيد. 3- سكوت كنيد و با صداي ملايم صحبت كنيد. 4- باغباني كنيد. 5- به صداي آواز پرندگان گوش بسپاريد. 6- طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنيد. 7- گل ها را ببوييد. 8- به دامان طبيعت برويد. 9- ساعت مچي را رها كنيد. 10- شقيقه هايتان را ماساژ دهيد. 11- موهاي خود را شانه بزنيد. 12- موسيقي مورد علاقه خود را گوش دهيد. 13- لبخند بزنيد. 14- نفس عميق بكشيد. 15- هر روز استحمام كنيد. 16- شير بخوريد. 17- ظرفي پراز ميوه را تماشا كنيد. 18- هرروز 8 ليوان آب بنوشيد. 19- تغذيه مناسب داشته باشيد. 20- به ميزان كافي استراحت كنيد. 21- بازي كنيد. 22- با دوستي رازدار؛درد دل كنيد. 23- اشك بريزيد. 24- پاكيزه باشيد. 25- نظم را رعايت كنيد. 26- صادق و رازنگهدار باشيد. 27- به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد. 28- همه كائنات را دوست بداريد. 29- به خود و ديگران احترام بگذاريد. 30- مودب و مهربان باشيد. 31- به قول هايتان عمل كنيد. 32- مشكلات و تشويق هاي خود را بنويسيد. 33- ليستي از موفقيتهايي كه تا كنون كسب كرده ايد فراهم كنيد. 34- مثبت انديش باشيد. 35- خود و ديگران را ببخشيد. 36- گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد. 37- بخشش كنيد. 38- براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد. 39- اهداف خود را تعيين كنيد. 40- به خدا ايمان داشته باشيد.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:49  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

دوست دارم هر روز پنج بار پنجره ی روحم را به سوی تو باز کنم و عاشقانه با تو

حرف بزنم.دوست دارم هر وقت دفتر شعرم مه آلود می شود و تن حرفهایم درد می

گیرد،آنها را به ملاقات تو بفرستم.دوست دارم وقتی با تو گفتگو می کنم ،هیچ کبوتری

میان حرفم نپرد و آنقدر محو زیبایی تو باشم که حتی اگر زمین از سقف هستی فرو

بیفتد،پلک بر هم نزنم. علفها و زنجره ها به من گفته اند تو دروازه ی مهربانی ات را را

به روی گناهکارترین صداها نیز نمی بندی. تو همه را دوست داری.مردابی کهنه می

گفت اگر خدا مرا دوست ندارد،پس چرا مدام نیلوفران را به سوی من می فرستد؟دوست

دارم همیشه در من جاری باشی و سلولهایم در نام تو زندگی کنند.مهربانا چه کنم با این

گناهانی که مرا از تو دور کرده اند؟دیر سالی ست که در قفس نفس زندانی ام و هیچ

پرنده ای به من جرعه ای پرواز نمی نوشاند.آفریدگارا!از آینه ها بخواه غبار گناه را از

چهره من بر گیرند و به فرشته ها بگو با من آشتی کنند.دوست دارم دستان گناهکارم را

به سوی تو دراز کنم و یقین دارم دستهایم را به گرمی خواهی فشرد .قناریها و شب

بوها به من گفته اند تو همه را دوست داری.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:47  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

دلگیرم از...

چند وقتیه خیلی دلم گرفته نمی دونم چرا !!! ؟  از این زمونه از این بی وفایی از دنیای که نمی شه به یک ساعت ثانیش اعتماد کرد ( دلتنگم)  دنیایی که خوبی می کنی و انتظار داری خوبی ببینی ولی نمی شه چرا دلا باهم مهربون نیستن  چرا به هم نمی تونن اعتماد کنن مشگل کجاست خدا می دونه!!!  

 

چشمای آدما نگاهاشون برام سنگین هواش برام غمگینه !!

 

آدما نگاه هاشون سرد شده انگار همه مردم با هم غریبن هر کی به فکر خودشه کسی دل نمی سوزونه دلا همه سنگ شده، عشق رنگی نداره، محبت بی روح شده، کسی به چشم خودش اعتماد نداره!!! چرا؟

 

 از خدا می خوام انقدر توان بهم بده تا بتونم با همه اینها کنار بیام که زندگی هنوز تموم نشده هنوز پایداره... عشق هم هنوز هست دوست داشتن  تمام نشده محبت جاشو تو دل وا می کنه انقدر خوشی هست که روزها از پی هم می گذرن ولی تو متوجه گذشتنش نمی شی....

 

بعضی وقتا انقدر دلم میگیره دلم می خواد انقدر گریه کنم تا سبک شم گریه می کنم تا دلم خالی شه اون وقت دعا می کنم تا خدا همیشه کنارم باشه یاد اون همیشه خوشحالم می کنه اگه خدا نبود چیکار می کردم دردو دلمو به کی می گفتم....

 خدایا تنها کسی که منو می فهمه تو هستی دوست دارم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد. تنهام نزار

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:45  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

مدت هاست سکوت پیشه کردم

تا لحظه های دور دلم درد بی تابی را نشناسد

مدت هاست از همه چیز گریخته ام

به امید یک راه نجات

یک نفس برای رهایی

یک فریاد برای تمام لحظه ها

چقدر سخت است

زمانی که دلت را تنها به یک لحظه

به یک اتفاق دلخوش کنی

وتمام ثانیه ها را

تمام سختی ها را

به امید رسیدن به آن لحظه

به امید دلگرمی خدای دل

مدارا کنی

چقدر سخت است زمانی که چشم هایت

تمام تلخی ها رامی بیند

وپنهان اشک می ریزد

به امید آن لحظه

چقدر سخت است تمام آمال و آرزوهایت

تنها یک تپش شود

ولی زمان رسیدن آن لحظه

آسمان بی مهر شود

دریا طوفانی و ناآرام

چشم ها فریاد شود

دل ها حسرت دوران

لحظه هایی که ثانیه ها همه برایش منتظر بودن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:36  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

در دل من

می خواهم روزهای سیاهم را برگ برگ کنم

 

می خواهم سوزی که دائم در وجودم حس می کنم

 

به فراموشی بسپارم

 

فراموشی چه واژه زیبایی

 

اما حیف که سعادت و انتقام با مفهوم این واژه منافات دارد

 

می خواهم قلمو خیال را در دست بگیرم

 

وخودم را خوشبخت نقاشی کنم

 

می خواهم همه جا را آبی کنم

 

می خواهم آتش را از روزگار حذف کنم

 

می خواهم از ته دل و قلبم فریاد بکشم

 

تا شاید ذره ای از غوغا درونم کم شود

 

تا شاید قلبم از یاد خاطره ها تهی نشود

 

ای کاش دست کم صفحه خیالم

 

این رنگ و بو را می گرفت

 

دوست دارم خوب باشم

 

و خوب بودن را حالا تجربه کنم

 

باز تشکر می کنم از همه دوستان عزیزم

 

که منو مورد لطفشون قرار میدن

 

امیدوارم من هم بتونم

 

یه دوست خوب واسه شما باشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:12  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

تنهایی

من در این گوشه ویرانه

 به تنهایی خود می نگرم

و به آبادی تو به زیبایی چشمان سحر خیزت

من به تو می بالم

که چنین اوج می گیری با وجود همه بی بالی ها

پس مرا یاد کن

که دیری است از خاطرهای رفته ام

مرا به سوی خود بخوان

بگذار سخن بگویم

که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام

محتاج آرامشم

بال پروازم شکسته 

و در هیاهوی مردمان گم گشته ام

و اگر به سویم ایی و باورم کنی

دوباره بال می گشایم

وتا ابدیت همراه تو پرواز را تجربه خواهم کرد

دریابم ای همراه خیالیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:11  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

هیچ وقت دریغ نکنیم

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:10  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  | 

خسته ام

خسته ام اما صبوري مي بايد کرد . دلم گرفته اما بغض را فرو بايد خورد .

                                               

غروبها يادش دلم را مي فشارد ؛ بوي عطر يادش در خاطرم موج مي زند ؛ چشمانم

به افق خيره مي مانند تا روزي که بيايد ؛ و پلکهايم خسته از هجوم عشق آرام آرام

گر مي گيرند و فرو مي افتند .

                                                

کجاست او ؟ چه مي کند حالا ؟ دلش با دلم آميخته است آيا ؟ يا که حتي خاطرم در

 خاطرش نقشي بسته است اينجا ؟

                                               

او پاک است مثل شبنم سحرگاهي . او پربار و سخاوتمند است مثل آغوش مادري

 شيري . او تنهاست مثل تک درخت انار ميان جالي .

                                                 

من فقط با صداي او ، آرام مي گيرم                                                               ای عشق من را دریاب

M             

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:9  توسط  مفدا (غریبه ای که خدا با اوست)  |