![]() |
![]() |
|
| دوست داشتن یا دوست نداشتن یا کسی را برای دوست داشتن نداشتن هر دو درد است درد ما |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:39 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید... گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ... صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ... یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 7:37 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
عاشقان می ز سبوی ازلی نوش کنید
یار را با دل دیوانه در آغوش کنید به غزل خوانی مرغان چمن گوش کنید
<<من نگویم که به درد دل من گوش کنید>>
<<بهتر آن است که این قصه فراموش کنید>>
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:10 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
با عرض سلام وادب واحترام به خدمت شما خوانندگان محترم
غرض از این که این نوشته رو می نویسم این است که یکی از خوانندگان وبم درباره یه موضوعی برام نظر داده بودکه این موضوع چند صباحی من رو ناراحت کرده. حالا می خوام به اون خواننده بگم که این وب رو که می بینید من با کمک یه دختر نوشتم که من بهش می گم بی بی اخه سیده هست اون دختراز تمام زندگی من خبر داره خوب می دونه که من برای اون شخصی که از دست دادم چقدر ناراحتم حتا با تمام وجودی که زندگی من رو از بین برد ه. یه روز که روز زن بود به بی بی گفتم بهش زنگ بزنه و روز زن رو از طرف من بهش تبریک بگه. بی بی نازنین هم این کاررو انجام داد ولی اون طرف به بی بی گفت بهش بگید که با این کاراش خودشو پیش ما بی آبرو تر نکنه.آخه شما بگید کجای دنیا.کدوم قانون می گه گه گناه اون رو من باید به گردن بگیرم. آخه شما نمی دونید من از غم وغصه اون دارم خودمو داغون می کنم از غمش با دود و دو همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمورو خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم احساس مي كردم بااوجون مي گيرم و بدون او خواهم مرد اما با رفتنش فهميدم: هنوز زنده ام و بايد به همان زندگي ادامه دهم پس سعي كردم فراموشش كنم اما نشد. سعي كردم پا روي آرزوهايم بذارم اما نشد. به خاطر همين تصميم گرفتم خاطراتش را نا بود كنم اما خاطراتش در افكار من نقش بسته بودند و تا كنون هم ردپاهايش بر روي قلبم بر جاي ما ند ه اند اما به همه خواهم فهماند كه ديگر به ياداونخواهم بود و فراموشش مي كنم واين را هم بدانید: نفريش نمي كنم ؛ اما در انتظار روزي هستم كه خدايم ؛ انتقام من را ازاوبگيرد.؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:53 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایامی بسیار از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دوچشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم وسر بسته بود همچو من از تکرار، او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین وهم زبان شد با من او خسته جان بود ،که جان شد با من او نا توان بود و، توان شد با من او دامنش خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشترآمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش: گفتمش؛در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست ل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام ،بی فرداست دل دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو، سرگردان شده گفت: گفت؛در عشقت وفدارم بدان من تو را بس دوست می دام ،بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور؛حمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش: گفتمش، عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افزون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت؛لب ؛یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس ، در این دل جایی نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ؛ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نگویی فاق بود روزگار؛روزگاراما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان ازمرگ ما، پروا نداشت آخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون وعاشق کم نبود بر سر پیمان خود، محکم نبود سهم من جز عشق، ماتم نبود با من دیوانه پیمان را ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شگست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه، پشتم را شگست آن گبوتر عاقبت ازبد رفت رفت و با دلداری دیگر عهد بست با که گویم اون که، هم خون من است خصم جان وتشنه خون من است بخت بد بین، وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن، رحمت نشد آن طلا، حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیرنیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم، همدم شدم باده نوش غصه او، من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم؛کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سو خت بی پروا ،پر، پروانه را عشق من ازمن گذشتی، خوش گذر بعد از این حتا تو اسمم، را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت ؛فردا را بنگر آخر این یک بار،از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی؛چه زود عشق دیرین گسسسته تار و پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یاد تو ما را بس است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
اونی که دوستش داری بهش نگو دوسش داری میره و تنهات میذاره *عشق چیز کمی نیست که به این راحتی بدست بیاد ..
این رو قبلا نوشته بودم ولی چون زیبا بود دوباره آوردمش به اول وب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:32 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
من از یک شکست عاشقانه می آیم. بگذار همه برای این اعتراف تلخ سر
زنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب و من چگونه ار خورشید بنویسم وقتی
تمام وقت باران پنجره چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت
می خواهد و آدم های خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است
که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.بی ستاره ام و زرد با
طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های نتهایی من است. قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم از عهده
داشتنش برآید . سقف اعتماد تعمیری ست مدام چکه می کند آغوش ترانه ها همچنان از
عطر تن او باید پر باشد خالی ست نمی توانم باورش کنم نه رفتنش و نه
ماندنش را . مهم نیست تمام سر زنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی
که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند . این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است اگر ترانه ها
ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید اعتراضی نیست کسی که به او نمی
رسد به جنون رسیده از او راضی ست. خلاصه غم سنگینی ست اگر سر
نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در
عین بازنده بودن سر بلند بود و او از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی
کرد. قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست بی علاج دانستنش آدم را کم کم می
کشد گریه شبانه می آورد اما همین است خبر کاملا" نا گوار و واقعی ست اون یکی رو جز من داشت. سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزو ی بر باد
رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس بلاند مثل
اورست او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی همه بی ستاره هاست. یک سوال کوچک ممیماند برای پرسیدن لز کسی که بی پاسخ ترین سوال
فکر آشفته من است : چی کار کرد این دل سادم که از چشم توافتادم؟
به خدا قسم که هیچ وقت نمی بخشمت سمیه.هر روز سر نماز نفرینت می کنم به خاطر خیانتی که به من کردی.هر روز خدا رو به فاطمه زهرا قسم می دهم که تو رو تو همین دنیا عذاب بده |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:37 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
سلام
من می خوام یه داستان بگم که واقعی است. یه دختری اومد به خواستگاریم گفت دوست دارم من گفتم نمی تونم گفت خیلی دوست دارم گفت اونقدر دوست دارم که حاضرم خار تو چشمم بره ولی توپای تو نره.گفتم باشه میام .گفت من مهریه نمی خوام .گفت من با زندگی تومیسازم .گفتم باشه پس از این به بعد ما دو تا می شیم یکی .رفتم خواستگاری گفت مهریه می خوام.گفت همه چیز می خوام .منم گفتم باشه گرچه می دونستم دروغ است ولی گفتم باشه.زن عقد بسته من شد.بعداز چند وقتی دیدم خیلی چیزها از من می خواهد.اصلا به حرف من که شو هرش بودم گوش نمی داد.می گفت من شوهر غیرتی نمی خوام.کاری به کارهای من نداشته باش.وهر روز یه چیز می خواست .تا این که کم کم فهمیدم اون که همه زندگی من بود اون که موقعی که خدا اونو به من داد هر روز به درگاه خدانماز شکر می خوندم به من داره خیانت می کنه .با چند نفر دیگر رفیق هست شروع کردم به نصیحت کردن ولی هیچ فایده ای نداشت اون اصلا به حرف من گوش نمی داد.خلاصه من به اون گفتم من به خاطر این کارهایت خودمو می گشم براش اهمیتی نداشت بلاخره این کار رو کردم درست یک سال بعد از عقدمون یه چاقو فرو کردم داخل شکم خودم. اونم جلوی خودش.ولی فایده نداشت.اونی که از دوستی و محبت حرف می زد دروغ می گفت اون حتا یه بار هم تو بیمارستان نیامد به دیدنم.موقعی که من تو بیمارستان بودم اون با دوست پسرهاش داشت خوش گذرانی می کرد.من بعدها فهمیدم که اون دختر از چند نفر دیگر هم خواستگاری کرده و با پولهایی که من تو حساب داشتم ودست اون بوده برای خودش دوست پسر پیدا می کرده و می گفته من پولدارم.حتا اون از این که من جلوی اون خود گشی کردم نترسید و باز هم داره هر روز با یه پسر رفیق می شه.حالا منم یه خدایی دارم منم دارم هر روز خدا رو به فاطمه زهرا قسم می دهم که اونو تو همین دنیا مجازات کنه.منم یه خدایی دارم .خداحق مظلوم ها رو از ظالمان می گیره . خدایا اونی که رنگ زندگی منو به رنگ خون در اورد زندگی اش رو سیاه کنه. حالا شما بگویید به این فرد چی باید گفت :آدمی زاد یا یه وحشی خیانتگر.حتا یه زن خارجی هم این کارهارو در حق شو هرش نمی کنه که این دختر که دختر عمویم بود در حق من انجام داد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:40 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
خدایااونی که رنگ زندگی منو به رنگ خون در آورد زندگی شو تاریک و تاریک تر کن خدایا اونی که با زندگی من بازی کرد با زندگی اش بازی کن خدایاخودت بزرگی شاید این قسمت زندگی من بوده شاید یه حکمتی بوده.خدایا شکرت که منو هنوز زنده نگه داشتی .من فلسفه اینکه منو زنده نگه داشتی رو نمی دونم شاید بعدها بفهمم. ******************************************************************** همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم ************************************************ سلام: دلم خيلي گرفته نمي دونم از كجا از چي از اينكه هنوز زنده ام و دارم زندگي ميكنم حالم بهم ميخوره كاش زماني كه به دنيا اومده بودم ميمردم كاش نبودم نمي ديدم خدايا بنده نا صالح تو انقدر گناه كرده كه زياديش شده چرا هنوز نگه هش داشتي ميخواي همچنان به گناهش اضافه بشه يا اينكه ادم صاحي بشه خدايا من ديگه توان هيچي رو ندارم ديگه از همه چيز خسته شدم زماني آرزوي بزرگ زيادي داشتم اما حالا تمام آرزوهايم خراب شد كاش مي شد يه طور ديگه زندگي كنم دلم شكستس انقدر دلم بي ظرفيت شده كه نگو خداي من دلم براي بودنت تنگ شده براي اجابت كردن دعاهام تنگ شده خداي من كمكم كن كه دوباره بلند شم دوباره حركت كنم كمكم كن تا بتونم روي پاي خودم وايسم كمكم كن تا محتاج كسي نباشم خداي من دلم خيلي گرفته خيلي غمگينم انگار كه تمام غم دنيا روي دل من سنگيني مي كنه خداي من كمك كن تا دلم از اين غم پاك كنم تو اي زيباترين زيبايي ها منتظر اجابتت هستم بنده ناصالح تو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:41 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
نميدونم اين چندمين باره كه به شما سلام ميكنم و جوابی نميشنوم و ميدونم هر موقع اومدم سربه زير بودم و شرمنده و شرمسار .آخه خودم ميدونم چكاره ام و ميدونم كه شما هم ميدونی . نشد يه بار از روی شوق و خوشحالی بهت سلام كنم و با سر بالا بهت سلام كنم و ميدونم شما هم جواب منو با سر پايين ميدی . اخه من خودم وقتي يه نفر كار بدی كرده باشه واسه اينكه خجالت نكشه تو چشاش نگاه نميكنم و خيره نميشم تا راحت بتونه صحبت كنه. شما كه تو اخلاق و خلق و خو تك و بی مثالی ميدونم همين كار رو ميكنی واسه اينكه منی كه غرق گناهم ، شرمندت نشم و خجالت نكشم و بتونم حرف دلم رو بزنم ، سرت رو پايين ميگيری . طوری رفتار ميكنی انگار نه انگار من كاری كردم و خطايی از من سر زده . به قربون اون همه لطف و مهربونيت بشم . وای به حال كسی كه اين رو درك نكنه تازه اونقدر با احترام ، خدا و شما وهمه خاندان شما با من رفتار كردن كه تونستم حرفايی كه به ديگران نميگم با شما راحت در ميون بذارم و درد دلم رو بگم . نميدونم چطور تشكر كنم خيلی مديونم و خيلی از درك اخلاق كريمانه شما عقبم ، واسه همينه كه آقاجون هميشه بعد از نمازم دعای اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف رسولك...................... رو ميخونم تا بفهمم تا دركتون كنم تا جاهل از اين دنيا نرم – تا نشم مثل كسايی كه واسشون امام صادق عليه السلام فرمودند: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه :::::: هركس بميرد و امام زمانش رو نشناسد به مرگ جاهليت مرده. و من ميدونم شناختن فقط به دونستن نام و نام پدر و مادر و تاريخ ولادت نيست... ميدونم بايد اخلاق شما، سرشت شما، راه شما ،هدف شما، خواسته شما، نور شما ، دل شما و ... بشناسم و شما خودتون ميدونيد كه تنهايی نميشه پس كمكم كنيد دستمو بگيريد اخه : هر بی سر وپايی دستگيری دارد من بی سر و سامان توام دستم گير اره يه نفر خيلی قشنگ ميگفت ميگفت وقتی ميرم حرم امام رضا اگر تونستی سرت و بالا بگيری و گنبدش رو نگاه كنی بدون كه آقا واسه راحتی تو سرشون رو پايين گرفتن تا تو خجالت نكشی و با آقا راحت باشی و اونی كه دلت دوست داره بهش برسی قربون حرم آقا برم- و ميدونم خودم ميدونم راهش چيه اره ميدونم اما خودمو فريب ميدم، اما خودمو سرگرم دنيای بيهوده كردم ميدونم اما خودم رو به غفلت زدم ، ميدونم اما به همين نماز خودم، يه ذره دينم و اعتقادم و به همين زندگی راضی كردم و ميدونم كه نياز دارم هم تو اين دنيا هم در اون دنيا اما خودمو به بی نيازی زدم – - اما هم نياز دارم هم هدف از خلقتم اينه و هم اصلا دنيا بدردم نميخوره و هم ....... اره من بايد همونطور كه با يكی كه ميخوام بشناسمش و بهش نزديك بشم ، بيشتر رفت وآمد ميكنم و به اون بيشتر سر ميزنم - و بيشتر زير نظرش ميگيرم و بيشتر در خونش رو ميزنم و همدم و همراهش ميشم با امام زمانم هم همينكار رو پيش بگيرم بايد بيشتر باهش باشم . و بهش سر بزنم و با اون بيشتر همراه بشم و بيشتر باهش بشينم و زير نظرش بگيرم در موردش تحقيق كنم و بيشتر در خونش رو بزنم بايد به خودم ، به دلم، به هوای نفسم ، به تنم اين رو بفهمونم كه راه بايد اين باشه ، هدف بايد اين باشه رسيدن به مهدی فاطمه آقای من كمكم كن كمكم كن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 21:25 توسط مفدا (غریبه ای که سرنوشت ندارد) |
|
|
سلام به اونی که این وبلاگ رو نزدیک به یک سال برای اون نوشتم وبه عشق اون تمام درد و دلم رو بر روی صفحه مانیتور حک کردم ولی تو به رسم تعارف حتا یه بار هم نیامدی به ویلاگم سر نزدی تو که همش به قول خودت اینترنت می روی .تو که به قول خودت منو دوست داشتی !چرا بهم یه ذره اهمیت ندادی و برام احترام نگذاشتی ؟من همش ادرس وبم رو می گفتم و برات همش مسیج می کردم ولی تو یا بهم می گفتی که وقت ندارم یا حالشو ندارم .من که بیشتر نوشته هام رو به تو تقدیم می کردم وهمیشه می گفتم تقدیم به همسر مهربانم ! ولی گو ؟کجاست؟چرا پیدایش نمی شود .چرا موقع غم هایم می رود؟چرا فقط موقعی می آید که احتیاج به پول دارد یا مشکلی برایش پیش آمده؟ آری تو همسری برایم نبودی .من برایت همسری کردم .مهربانی کردم ,فدا کاری کردم ولی تو چه کار در حق من کردی ؟هیچ,هیچ کاری در حق من نکردی .به قول قدیمی ها :اگر دیوار را یک طرفه گل بکنی می افته!....محبت باید دو طرفه باشه,دوست داشتن باید دو طرفه باشه!حرف از دوست داشتن اومد .لازمه بهت بگم موقعی که می گفتم بهم بگو دوست دارم چرا بهم می گفتی نه من هیچ وقت نمی گم که دوست دارم,می گفتی من تو قلبم دوست دارم ومنم سی دی استاد حورایی رو بهت هدیه دادم که اهمیت گفتن به زبان و تمام مشکلات و راههایی مقابله با آن رو برایت بازگو کرد ولی باز هم هیچ اهمیتی ندادی؟روز به روز محبت من بیشتر می شد ولی تو دلت نسبت به من سردتر می شد چرا ؟آخه چرا؟ من تمام مشکلات رو قبل از شروع زندگی بهت گفتم ولی تو از این گوش شنیدی و از گوش دیگر بیرون انداختی .یادته بهت گفتم تو زندگی هیچ کسی کمکم نمی کنه و باید خودم رو پای خودم بایستم,گفتم خرج مراسم رو خودمون باید جور کنیم .خرج پول پیش خونه رو ,یادته گفتم من پول دانشگاه رو نمی دهم ,یادته بهت گفتم ما باید از خیلی چیزها دست بگشیم تا بتونیم موفق تو زندگی خودمون باشیم.یادنه بهت گفتم اگر بخواهی زندگی خودمون رو با زندگی بقیه افراد مقایسه کنی زندگی خودت بهم می ریزد .یادته ؟؟آره خوب یادته ولی تو منو یه بچه فرض کردی .یادته که قبل از مراسم بهم گفتی من مهریه ام 5 سکه ولی شب مراسم 5 سکه شد 700 سکه ! یادته جلوی مادرم بهم گفتی تو 700 تا سکه رو بکن من نامردی باشم که فردا مهریه ام رو نبخشم و اگر نبخشیدم تو صورت من تف کن؟یادته بهت گفتم مهریه خوب می کنم اما جهیزیه خوب هم می خواهم ؟ اما هنوز روز اول بعد از عقدمون نشده بود که تو زدی زیر همه چیز.گفتی من مهریه ام رو نمی بخشم وتازه تو هم باد مهریه ام رو بدهی ! هنوز یکی دو ماه نگذشته بود که گفتی خرج دانشگاه . وا ... خدا من خرج دانشگاه رو از کجا بیارم این قرار ما نبود چرا این حرف رو زدی وهزار بهانه برای من اوردی که پدرومادرم ندارند ومن هم خرج دانشگاه خانم رو دادم. اما هنوز چند ماهی باز نگذشته بود که می گفتی موبایل می خوام .موبایلم رو ازم گرفتی؟اونم هر ماه قبض موبایل خانم کمتر از 70 الی80 تومان کمتر نمی آمد و هر چی بهت می گفتم یه چیزی سر هم می کردی.کاش برای من زنگ می زدی تا حداقل می گفتم با من صحبت کردی ولی با دیگران صحبت می کردی.حتا یه بار هم نشد که تو از خونه پدر محترمت با من تماس بگیری که دلم راحت بگیره؟ تمام پول وام ازدواج رو به حساب خودت ریختی ولی بازم چیزی نگفتم.فقط به این خاطر بود که دوستت داشتم
باز هنوز چیزی نگذشته بود که گفتی تو جهیزیه ام یخچال ندارم.ولی این بارواقعا ناراحت شدم و با تو حسابی دعوا کردم وگفتی باشه من به مادرم می گم که محمد ازم یخچال خواسته ! ولی باز زدی زیر حرفت. هنوز چیزی نگذشته بود که به دختر خاله ات گفتی که به دوست پسرش بگوید سرو راز زندگی من رو تو اون شهر در بیاره ؟که آبرویم رو تو اون شهر ریختی .آخه با کدوم عقل تو این کار رو کرد تو اگر می خواستی چیزی بفهمی از خودم می پرسیدی من که شو هرت بودم . و بهت گفتم که دیگه نبینم که با دختر خاله هات این ور واون ور بروی.
هنوز باز از این ماجرای خانم خانم ها نگذشته بود که بهم خبر دادند خانم با دختر خاله اش بوده و چند تا پسر دنبالش راه افتادند.چند بار بهت گفتم که این دختر خاله هات آدمهای خوبی نیستند و دوست ندارم که با ائنها بگردی ولی به حرفم گوش ندادی.یادته به خاطر همین دختر خاله های محترمت با من چه دعوایی کردی و گفتی من از اونها جدا نمی شم وبهت گفتم تو باید با من زندگی کنی یا با دختر خاله هایت؟ که همش می گفتی دختر خاله هایم .وجلوی خانواده به ظاهر محترم خودت آبرویم رو بردی .
تو خانم وظایف من رو در قبال خودت خوب یاد داری ولی آیا وظایف خودت رو نسبت به شوهرت را یاد داری؟آیا نباید به حرف شو هرت گوش بکنی؟اگر بهت می گفتم چادر بپوش می گفتی فلانی نمی پوشه منم همین کار رو می کنم اگر می گفتم این کار رو بکن تو بر خلافش رو انجام می دادی.آخه چرا ؟چرا با من این کار رو کردی؟
یه چیزی می خواهم بگویم.می گویند دنیا نامرده ولی به خدا دروغ می گن به خدا دروغ می گن,می گن زندگی نامرده ولی باز هم دروغ می گن,این دنیا نیست که نامرده این زندگی نیست که نامرده ,این ما آدمها هستیم که نامردیم ,نامرادیم,نا محرمیم.
چقدر بهت خوبی کردم ولی تو جواب خوبی هایم رو با بدی هایت پاسخ دادی .از دست تو |